|
سه شنبه شب با باران نم نم آغاز شد:
دلمان نمی خواست چشمهایمان به خواب آلوده شود. پانتومیم، خنده های بی پایان و شادی عمیق در آن نور قرمز و در لا به لای تمام صندلی ها در جریان بود.
نیمه های شب بود:
که به یک حادثه قریب الوقوع نزدیک شدیم. نفسهایمان در سینه حبس شد و در کشمکش میان مرگ و زندگی، ما 38 نفر، برای ادامه راه انتخاب شدیم. گواهش آن نور سبزی بود که در دل کوه لبخند را به لبانمان و امید را به دلهایمان نشاند.
صبح اولین روز:
ساحل صخره ای نزدیک خوابگاه، میزبانمان بود. اولین گاستروپودا را که پیدا کردیم، نمی خواست از صخره کنده شود اما با او نامهربانی کردیم و حاصل آن دهها ازین گونه بود که از زیستگاهشان جدایشان کردیم. خیار دریایی، خرچنگ ماده، یک لارو نرم تن و یک سخت پوست هم از آن ساحل نصیبمان شد.
بعد از ظهر اولین روز:
به سفارش استادمان، پایمان را بی واسطه بر روی شنهای ساحل ناز گذاشتیم و ساعتها، شادمانه قدم می زدیم و کنجکاوانه گرد استادمان جمع می شدیم. ردپای لوله ای شکل روی شنهای ساحل، لانه صدفی که کرمها برای خود ساخته بودند، جستجویمان برای یافتن کیتون و سپیایی که جوهرسیاه دفاعیش را از تنش شستیم و آن سفره ماهی 16 کیلویی که همه با آن عکس یادگاری گرفتیم، غروب دل انگیزی را در یادمان ثبت کرد.
همان شب:
گذری به بازارهای قشم زدیم و البته دست پر برگشتیم. آن شب به یاد ماندنی را در پارک گذراندیم با اینکه آن هات داگ بزرگ زیاد به دلمان ننشست.
فردای آن روز:
هرچه لباس خنک و خراب داشتیم را به تن کردیم و به جنگلهای حرا رفتیم. قایق عده ای از ما پس از چند مانور سرعتی خراب شد و به ناچار از داخل آب 4قایق دیگر را دیدیم که کنار گرفتند و بچه ها پیاده شدند. گل خورک ماهی، با آن باله های شبیه دست و چشمان درشت، سوغات آنجا بود.
حجله رنگارنگ محلی ها و بساط صنایع دستی دریایی نیز به جنگل های حرا رونق داده بود.
مقصد بعدی، جزیره هنگام:
تور قایق سواری و گردش در دریا با اهالی پادرازیان، یکی از فراموش نشدنی ترین خاطرات این سفر بود و روحمان را سیقل داد.
قایق های موتوری پرسرعتمان، از ساحل زیبای خلیج فارس حرکت کردند و ما را تا دریای عمان بردند. مهمان عزیز قایق ما، استادمان دکتر اسماعیلی بود که به حق روحی جوان و اخلاقی حسنه دارد.
در آبهای عمان، پستاندارانی زیبا، قوی هیکل و تماشایی در اطراف ما می چرخیدند. صدای نفس یکی از آن ها هنوز در گوشمان می پیچد. حرکت دست جمعی دلفین های وحشی (طبیعی) و تشویق ها و شادی های بی امان ما نشان از عشق به رشته تحصیلی مان بود که در وجودمان شعله ور شده بود.
خرچنگ، ستاره دریایی، بسکویت دریا، پوسته بدن ماهی مرکب و صنایع دستس دریایی هم در بساط خانم های بندری با چادرهای رنگی در سواحل جزیره هنگام بود.
مزرعه تخم های لاک پشت در ساحل، به یادمان آورد که ما مدیون محیط زیستمان هستیم و حفظ گونه های طبیعی یک وظیفه انسانی است و این را آن دو پسرک به خوبی می دانستند.
این بخش از سفرمان، بسیار دلنشین و پربار یود.
آن شب، به درگهان رفتیم و باز هم دستهای پر، و گاهی قدم های خسته حاصل آن بود. و البته پیتزا خوردن و پارک نشینی این بار به دلمان نشست.
روز آخر:
قصد عزیمت داشتیم و راه بس طولانی بود. آن نیمه روز انتظار در اسکله، کمی طعم گرما و آفتاب سوختگی را به ما چشاند تا هوای دل انگیز جنوب کشور را از یاد نبریم.
در مسیر برگشت، وقت را بشتر غنیمت دانستیم و بیشتر دور هم جمع شدیم. گرچه تکه ای از راه را برگشتیم اما پیدا کردن دوربین یکی از بچه ها و آن بستنی خوشمزه، خاطرات سفرمان را شیرین تر کرد.
به امید تکرار شدن تمام روزهای قشنگ و پر باز در زندگی همه ما...
پایان
پی نوشت: این مطلب با کمی دخل و تصرف از وبلاگ شخصی نویسنده استخراج شده است.
|